داستان واقعی

،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد… خانوم!

خانوم! پاشو ســـر راه نشستی! مــــردم می خوان زیارت کنن!!!

دخـترک سراسیمه بلند شــد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت

۸ خود را به خوابگاه برســاند… به سرعت از آنجا خارج شد… وارد

شـــهر شد… امــــا… اما انگار چیزی شده بود… دیگـــر کسی او

را بد نگاه نمی کرد..! انگار محترم شده بود… نگاه هـــوس آلودی

تعـقــیبش نمی کرد! احســــس امـــنیت کرد…با خود گفت: مگه

میشه انقـــد زود دعــام مستجاب شـــده باشه!!!! فکر کرد شاید

اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود! یک لحـــظه به خود آمد… دیــد

چـــادر امامــزاده را هنوز بر سر دارد.

 

 

برگرفته از : سایت دانشگاه بنت الهدی صدر اردبیل( لینک حجاب )

 

 

 

/ 13 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
shabnam

سلام اگه مایل به تبادل لینک هستید من را با نام هنر به آدرس http://honarenaghashi68.blogfa.com/ لینک کنید و در قسمت نظرات وبلاگم بگید که با چه نامی لینکتان کنم

shabnam

میشه بفرمایید من کجا لینک شدم

zeynab

سلام بخدا شرمندتم یه روز همه لینکام اشتباه وارد کرده بودم مجبور شدم بیشتر وقتمو بزارم اونا رو درست کنم بعدش دیگه فراموش کردم بازم شرمنده الان لینکت میکنم من فدای همه جنوبی ها میشم

shabnam

عزیزم با نام هنر لینک کن بعد بگو من با چه نامی لینکت کنم

shabnam

عزیزم شما با نام شادگان هنر لینک شدید منم همین اسمی که لینک کردی بزار باشه خوبه

raha

به سلامتی اونایی که روز قیامت فقط زمین ازشون شاکیه ، اونم به خاطر سنگینی معرفتشون !

نیلوفر

عشق يعني بعد از يه دعواي مفصل از روي لجبازي گوشي رو بذاري روي سايلنت و بري زير پتو بعد هر چند دقيقه يه‌ بار يواشكي گوشه‌ي پتو رو كنار بزني و زل بزني به سقف تا ببيني نوري از گوشي افتاده روي سقف يا نه؟؟

jinko

nice

سید داوود مرعشی حسینی

اقای دورقی این را پاک کنید بهتر است